لفظ ها و نام ها چون دام هاست
آن يكى ريگى که جوشد آب ازو
سخت کمياب است رو آن را بجو
منبع حكمت شود حكمت طلب
فارغ آيد او ز تحصيل و سبب
لوح حافظ لوح محفوظى شود
عقل او از روح محظوظى شود
چون معلم بود عقلش ز ابتدا
بعد از اين شد عقل شاگردى و را
عقل چون جبريل گويد احمدا
گر يكى گامى نهم سوزد مرا
تو مرا بگذار زين پس پيش ران
حد من اين بود اى سلطان جان
هر که ماند از کاهلى بی شكر و صبر
او همين داند که گيرد پاى جبر
هر که جبر آورد خود رنجور کرد
تا همان رنجورى اش در گور آرد
گفت پيغمبر که رنجورى به لاغ
رنج آرد تا بميرد چون چرا غ
جبر چه بود بستن اشكسته را
يا بپيوستن رگى بگسسته را
چون در اين ره پاى خود نشكسته اى
بر که مى خندى چه پا را بسته اى
و آن که پايش در ره کوشش شكست
در رسيد او را براق و بر نشست
حامل دين بود او محمول شد
قابل فرمان بد او مقبول شد
تا کنون فرمان پذيرفتى ز شاه
بعد از اين فرمان رساند بر سپاه
تا کنون اختر اثر کردى در او
بعد از اين باشد امير اختر او
گر ترا اشكال آيد در نظر
پس تو شك دارى در انْشَقَّ القمر
تازه آن ايمان نه از گفت زبان
اى هوا را تازه کرده در نها ن
تا هوا تازه ست ايمان تازه نيست
کاين هوا جز قفل آن دروازه نيست
کرده اى تاويل حرف بكر را
خويش را تاويل کن نى ذکر را
بر هوا تاويل قرآن میکنی
پست و کژ شد از تو معنى سنى
مولانا